زهرازهرا، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

زهرا امانت الهی

باغ آقاجون

پنج شنبه بعد از کلاس ژیمناستیک رفتیم باغ آقاجون و شنبه عصر برگشتیم . تو اونجا را خیلی دوست داری . از اینکه بریم گلستان و خودت توت بچینی بخوری خیلی خوشت می آید . فصل آلبالو است . با هم کلی آلبالو چیدیم . با دایی محمد الاغ سواری کردی . از صبح شنبه هم با هم حسابی گل بازی کردیم . یک استخر ( به قول تو ) درست کردیم . تو با آبپاش آب می آوردی . با هم قلعه ( به زبون خودت قلقه ) ی گلی درست کردیم . چند بار هم با دایی محمد شطرنج بازی کردی . دایی محمد بعضی وقتها به خاطر غلط غلوط حرف زدنت سر به سرت می گذاشت . ( قلقه - مظاظب ) گل بازی     الاغ سواری   آلبالو چینی زهرا و عادل ...
13 تير 1391

عروسک بازی

زهرا جونم تو از حدود 1 سالگی به عرسکهای حیوانات خیلی علاقه داشتی . عروسک های زیادی هم داشتی . یکی از عروسکهایی که خیلی دوست داشتی و تا 3 سالگی همه جا با خودت می بردی خرسی بود . مکه هم که رفته بودی همه جا همراهت بود .یادم می آید که بینی آن کنده شده بود و بابا با ددریل آن را سوراخ کرد و با پیچ  آن را سر جایش گذاشت .  با اینکه علاقه ی زیادی به حیوانات داشتی به عروسک های انسان زیاد علاقه نشان نمی دادی . ولی از وقتی دختر خاله اعظم (آریسا ) به دنیا آمده تو خیلی خوب مامان بازی می کنی . اسم عروسکت را هم آریسا گذاشته ای . البته اسم های زیادی برای اون انتخاب کرده ای : " علی اصغر - سارا - هلیا - زهرا - محمد مهدی  - داداش آریسا " . ...
13 تير 1391

تکه های روزنامه

امروز من و تو با هم کتاب " کار با قیچی " (منوچهر صفاری ) را تمرین  می کردیم . بعد از آن شروع به در آوردن عکس های روزنامه کردیم . تو از من خواستی روزنامه ها را ریز ریز کنیم و با آن ها برف و بارون درست کنیم .  من هم به حرفت گوش کردم و برای اینکه اتاقت کثیف نشود رفتیم تو استخر بادیت . روزنامه ها را خرد خرد کردیم تو حسابی خوشحال بودی. این یکی از بازیهای مورد علاقه ی تو است .   ...
13 تير 1391

شیرین کاری

  دیشب چند بار از مامانت خواستم که بیاد و شام بخوره ولی نیومد ( رژیم + سردرد ) تا این که تو اومدی و گفتی : «مامان ، بابا از شما بزرگتره شما باید به حرف بابا گوش بدی » و وقتی مامان بلندشد برای شام بیاد رو به بابا گفتی :« دیدی  چطوری مشکلو حل کردم »
13 تير 1391

خراب کاریهای زهرا

زهرا جان سلام تو از بچگی دختر محتاطی بودی و سراغ کارهای خطرناک خیلی کم میروی . اما چند روز پیش کاری کردی که خیلی تعجب کردم . با قیچی خودت موهایت را کوتاه کرده بودی . البته اصلا دعوایت نکردم . فقط در مورد خطر قیچی برایت گفتم .
7 تير 1391

این روزها

عزیز مامان و بابا سلام فصل تابستان هم از راه رسید . مهمترین دغدغه ی فکری من ثبت نام تو در کلاسهای شاد و آموزنده و البته مورد علاقه ی تو است .از مدتی قبل کلاس ژیمناستیک می روی که خیلی هم علاقه داری . اول قرار بود کلاسی برای بچه های 4 تا 6 سال باشد . ولی الان 3 تا 10 ساله ها در کلاس هستند . مسوول سالن می گوید همه مبتدی هستند ولی من با حرفهایش توجیه نمی شوم . از آنجایی که تو خیلی دوست داری و با تحقیق هایی که کرده ام جای بهتری پیدا نکرده ام میبرمت . با استاد ظاهری صحبت کرده ام برای کلاس شطرنج . اگر برایت زود نباشد خواهی رفت . روزهای یکشنبه و سه شنبه قرار است بروی کلاس سفال . البته کلاس قران هم اگر تشکیل شود می خواهیم برویم ...
2 تير 1391

[جشن تولد چهار سالگی

عزیزم سلام . دیروز بالاخره با تاخیر تولدت رو گرفتیم . صبح که از خواب بیدار شدی حسابی سورپرایز شدی . بابا و مامان سالن رو خیلی قشنگ تزیین کرده بودند . تو خیلی خوشحال شدی و کلی ذوق کردی . بعد از صبحانه مدام سراغ مهمونها را می گرفتی . بالخره عصر مهمونها کم کم اومدند . البته همه ی مهمانها نتونسته بودند بیایند . اول  خاله اعظم و آریسا اومدند . عزیز و عمه فاطمه با زینب و زهرا نزدیک اذان مغرب  آمدند . مامانی   آقاجون  و عمو جواد  و خاله زینب با دایی جواد و عادل آمدند . عمو محمود    زن عمو     فائزه و علی هم ساعت 9 آمدند .  آناهیتا کمی مریض بود مامانش و  آناهیتا دیرتر ا...
30 خرداد 1391

دندان پزشکی

عزیزم سلام دیروز که از باغ آقاجون برگشتیم نوبت دندان پزشکی داشتی . تو از دکتر و آمپول اصلا نمی ترسی . البته این به خاطر برخورد درست من و بابا در این زمینه است . هیچ وقت تو را از آمپول یا دکتر نترسوندیم . چند روز پیش کتاب " در دندان پزشکی " را برایت خوندم . و در مورد دندان پزشکی برایت توضیح دادم . هیچ وقت سعی نکرده ام گولت بزنم . مثلا از قبل بهت گفتم خانم دکتر آمپول کنار دندونت می زند . این طرز برخورد من و بابا باعث شد اصلا از دندان پزشکی نترسی . خانم دکتر دندونت رو بی حس کرد . عصب کشی کرد . شنبه ی آینده باید بریم تا پر کنی . به خاطر اینکه خیلی شجاع بودی و نترسیدی و اجازه دادی دندان پزشک راحت کارش را انجام دهد یک جایزه هم گرف...
28 خرداد 1391

زندگی

      زندگي با همه وسعت خويش     محفل ساكت غم خوردن نيست  حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست  اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست  زندگي خوردن و خوابيدن نيست  زندگي جنبش و جاري شدن است  زندگي کوشش و راهي شدن است از تماشاگه آغازحيات تا به جايي كه خدا مي داند زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف   يادمان باشد اگر گل چيديم   عطر و  برگ و  گل و  خار   همه همسايه ديوار به ديوار همند ...
12 خرداد 1391

جشن تولد چهار سالگی

زهرا جان سلام  امروز مامان وبابا می خواهند برایت جشن تولد بگیرند . از چند روز قبل همه را دعوت کرده ام عزیز و بابایی  - مامانی و آقاجون - عمو مجید-   ناهید خانم - علی - حمید - عباس - زینب - عمو محمود - زهرا خانم - فائزه - علی - عمه فاطمه - آقای هوشیار - زینب و زهرا - عمو مسعود و طاهره خانم - عمو مهدی - دایی جواد - مهری خانم - عادل - آناهیتا کوچولو - خاله اعظم - آقای طالبیان - آریسا کوچولو - خاله زینب      البته دایی محمد و دایی علی جاشون خیلی خالیه . دایی محمد سربازی است و دایی علی دانشگاه است . چهارشنبه تو و من وبابا باهم رفتیم کلی خرید کردیم . بعد از خرید رفتیم قنادی نانک برای سفارش کیک...
12 خرداد 1391