زهرازهرا، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

زهرا امانت الهی

شعر عروسی

عروسی تو باغچمون عروسیه مهمونیه، روبوسیه مورچه داره آش می پزه یک آش چرب و خوشمزه     جیر جیرک آواز می خونه قشنگ و با ناز می خونه عنکبوته ساز می زنه تار می زنه، تار می تنه کفشدوزکای خال خالی دست می زنند با خوشحالی عروسیه، عروسیه عروس کیه؟ سوسک سیاه،عروسه ببین چقدر ملوسه تور سفید رو شاخکاش گل می ریزند به زیر پاش بادابادا، مبارکش باد دلش بشه شاد شاد   ...
7 شهريور 1391

بدون عنوان

سلام دختر گلم ذیروز ( 2 شهریور 1391 ) بعد از کلاس ژیمناستیک رفتیم خانه ی کودک . باز مثل همیشه کلی خرید کردی و مهمتر اینکه کلی کتاب خریدی . هر وقت می رویم خانه ی کودک یا خانه ی کتاب حسابی ذوق می کنی و کلی کتاب می خری . آن قدر که به کتاب ها توجه میکنی  به اسباب بازیها توجه نمی کنی . از مجموعه 30 جلدی کتاب های فسقلی ها 26 جلد آن را داری خودت میدانی کدوم را نداری و آنها را می خری. خیلی دوست داشتی که یه کره جغرافیایی داشته باشی من هم برات خریدم . بعضی از مناطق جغرافیایی مثل کشورهای ایران - آمریکا - روسیه - استرالیا - اردن - سوریه - چین - و قطب شمال و جنوب را بلدی . بابا هم برات یه تخته سیاه  که یک طرفش هم وایت برده خرید . خ...
4 شهريور 1391

یادگیری شماره تلفن

زهرا جان تو به یادگیری علاقه ی زیادی داری و خیلی زود یاد می گیری . چند روز پیش خواستم تا شماره موبایل خودم را یاد بگیری . اول فکر می کردم چند روز طول بکشد تا خوب یاد بگیری . اما مـثل همیشه خیلی زود ( 20 دقیقه) یاد گرفتی . اول از من خواستی تا برایت بنویسم و بعد خودت نوشتی . بعد از آن با تلفن اسباب بازیت که خاله زینب دو سال پیش از مشهد برات آورده تمرین کردی . ( تو این تلفن را خیلی دوست داری و هنوز از آن خسته نشده ای . ) بعد هم با گوشی خونه تمرین کردی . بعد از یادگرفتن شماره ی مامان شماره ی بابا را یاد گرفتی . بعد از آن هم خونه ی خاله اعظم و  مامانی . الان هم می خواهی شماره ی عزیز و عمو را یاد بگیری . راستی وقتی داشتی شماره ها را با ...
1 شهريور 1391