داستان
تیک تاک یکی بود یکی نبود. یک ساعت کوچولویی بود که هیشه عقب می موند. اون همیشه با تمام سرعت کار می کرد ولی هیچ وقت یک ساعت خوب نبود . چون همیشه خسته می شد و باز دوباره عقب می موند. اون همیشه زودتر از همه بیدار می شد و کارشو شروع می کرد اما کافی نبود. تاخیرهای ساعت کوچولو بعضی وقت ها باعث می شد چیزهای بدی تو مزرعه اتفاق بیقته. مثلاً خروس بیچاره اونقدر توی دیگ می پخت که می سوخت، گاوهای بیچاره دیر دوشیده می شدند و تراکتورها دیر به مزرعه می رسیدند . یک روز زن و شوهر مزرعه دار که این ساعت از پدربزرگ و مادربزرگشان به آن ها رسیده بود گفتند: دیگه این طوری نمی شه. باید به شهر بریم و یه ساعت نو بخریم. اونا فردای اون روز به شهر...


