زهرازهرا، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

زهرا امانت الهی

بدون عنوان

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم آموخته ام بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم. آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست. وآموخته ام که تازنده ام بیاموزم ...
8 مرداد 1391

زهرا در 4 سال و دو ماهگی

امروز یعنی 17 تیر 1391 است و الان زهرا با بابا رفته کلاس شطرنج . زهرا آنقدر به شطرنج علاقه داره که برنامه ی مورد علاقه ی خود "گل گندم " و حتی تماشای سی دی "این چیه این چی چیه " را که برای اولین بار می خواست تماشا کنه را کنار گذاشت و خیلی سریع آماده شد . زهرا به ژیمناستیک خیلی علاقه داره و بی صبرانه روز های فرد را انتظار می کشد . هر وقت جایی می رویم یا کسی به خونه ی ما می آید حرکات و نرمش های کلاس را برای آنها انجام می دهد . البته در حرکات هم خیلی پیشرفت کرده است . به آشپزی و رنده کردن پیاز و سیب زمنی خیلی علاقه داره .در پخت ماکارونی - کتلت خیلی کمک می کند . به آب بازی در حمام و استخر خیلی علاقه داره . حتی اگر جوی آبی با...
8 مرداد 1391

نتیجه

بعد از مدت ها تلاش و برنامه ریزی و صبر نتیجه حاصل شد .(زودتر از اون که توقع داشتیم ) چند شبیه زهرا تنهایی توی تختخواب خودش می خوابه و بهونه گیریش هم  در این مورد تقریبا صفر شده . الان قدم بعدی آماده کردن اون واسه رفتن به مهد کودکه ولی با دیدن وضعیت اسفبار مهدا موندم واقعا چیکار کنم بفرستمش یا که نه     ...
8 مرداد 1391

نقاشی کودکان چه مفهومی دارد؟

يکي از اشکالي که در بيشتر مواقع در نقاشي کودکان ديده مي شود، ترسيم آدمک است. کودکان معمولاً دربيشتري نقاشي هاي شان آدمک يا آدمک هايي را ترسيم مي کنند. تحليل نقاشي هايي که در آن، آدمکي ترسيم نشده است بستگي به قوانين خاصي دارد. محل ترسيم آدمک، اندازه و نسبت آدمک به اشکال ديگر، حالت و حرکت، نوع رنگ، نوع شخصيت نسبت داده شده به آدمک، حالت صورت و سپس به صورت مجزا اجزاي بدن و لباس مورد تحليل قرار مي گيرند.  در کنار آن، سن کودک و جنسيت آن نيز مورد بررسي رار مي گيرد. همان گونه که گفته شد در نقاشي هايي که براي تحليل ارايه مي شود هيچ گونه الگو و کمکي به کودک داده نمي شود و ترسيم نقاشي، در اختيار کودک قرار مي گيرد. الف) آدمک خندان و رنگ ...
7 مرداد 1391

قصه موش کوچولو و آینه

 یکی بود یکی نبود. یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت و بازی می کرد که صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد.  موش کوچولو که خیلی از گربه ها می ترسید، از پشت بوته ها به بچه گربه نگاه می کرد و از ترس می لرزید.بچه گربه که مادرش را گم کرده بود، خیلی ناراحت بود. موش کوچولو می ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و به سراغش بیاید و او را بخورد؛ اما بچه گربه آن قدر نگران و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت بوته ی گل سرخ نمی دید.  او فقط می خواست که مادرش را پیدا کند....
7 مرداد 1391

قصه زیبای بزغاله خجالتی

توی یه گله بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد. وقتی گله بزغاله ها به یه برکه ی آب می رسید،بزغاله های شاد و شیطون برای خوردن آب می دویدند سمت برکه و حسابی آب می خوردند و آب بازی می کردند . اما بزغاله ی خجالتی اینقدر صبر می کرد تا همه بزغاله ها از کنار برکه برن بعد خودش تنهایی بره آب بخوره .بعضی وقتا از بس دیر می کرد ،گله به سمت دهکده به راه می آفتاد و اون دیگه وقت آب خوردن رو از دست می داد .این جوری اون خیلی خودشو اذیت می کرد.  چوپون مهربون گله بارها و بارها به بز غاله خجالتی گفته بود که باید رفتارشو عوض کنه . اما بز...
7 مرداد 1391

حال گیری از خاله زینب

امروز سه بار حال خاله زینبتو گرفتی 1 - وقتی تو ماشین داشتی با آب و تاب داستان خون دماغ شدن دوستتو توی کلاس ژیمناستیک تعریف می کردی خاله زینب گفت « آره منم دیدم » که تو گفتی چی میگی تو که تو کلاس نبودی 2 - وقتی چند بار سرفه کردی خاله زینب بهت گفت عافیت باشه و تو گفتی حواست کجاس من دارم اِهِه اِهِه می کنم نه عطسه 3 - وقتی دایی علی گردو سبزا رو مغز می کرد و بابا و مامانم تند تند پوس می گرفتن و می دادن به تو خاله زینب گفت یه نفرم به فکر من باشه و تو هم یه گردوی مغز گرفته رو دادی به خاله زینب و اونم کلی قربون صدقت رفت اما تا اومد اونو بخوره از دستش قاپیدی و خوردیش   ...
7 مرداد 1391