زهرا امانت الهی
تاريخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | نویسنده : مامان و بابا

 




بازدید : مرتبه | موضوع :
24
تاريخ : يکشنبه 28 خرداد 1391 | نویسنده : مامان و بابا

عزیزم سلام

دیروز که از باغ آقاجون برگشتیم نوبت دندان پزشکی داشتی . تو از دکتر و آمپول اصلا نمی ترسی . البته این به خاطر برخورد درست من و بابا در این زمینه است . هیچ وقت تو را از آمپول یا دکتر نترسوندیم .

چند روز پیش کتاب " در دندان پزشکی " را برایت خوندم . و در مورد دندان پزشکی برایت توضیح دادم . هیچ وقت سعی نکرده ام گولت بزنم . مثلا از قبل بهت گفتم خانم دکتر آمپول کنار دندونت می زند . این طرز برخورد من و بابا باعث شد اصلا از دندان پزشکی نترسی . خانم دکتر دندونت رو بی حس کرد . عصب کشی کرد . شنبه ی آینده باید بریم تا پر کنی .

به خاطر اینکه خیلی شجاع بودی و نترسیدی و اجازه دادی دندان پزشک راحت کارش را انجام دهد یک جایزه هم گرفتی . (سی دی گاج ) .

بعد از دندان پزشکی رفتیم خانه ی کودک و کلی کتاب خریدی . تو کتاب رو خیلی دوست داری .

زهرا جان به تو افتخار می کنم .




بازدید : 142 مرتبه | موضوع :
20
تاريخ : جمعه 12 خرداد 1391 | نویسنده : مامان و بابا

 

 

 

زندگي با همه وسعت خويش

 

 

محفل ساكت غم خوردن نيست


 حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست


 اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست


 زندگي خوردن و خوابيدن نيست


 زندگي جنبش و جاري شدن است


 زندگي کوشش و راهي شدن است


از تماشاگه آغازحيات تا به جايي كه خدا مي داند


زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف

 

يادمان باشد اگر گل چيديم

 

عطر و  برگ و  گل و  خار

 

همه همسايه ديوار به ديوار همند




بازدید : 184 مرتبه | موضوع :
21
تاريخ : جمعه 12 خرداد 1391 | نویسنده : مامان و بابا

زهرا جان سلام  امروز مامان وبابا می خواهند برایت جشن تولد بگیرند . از چند روز قبل همه را دعوت کرده ام

عزیز و بابایی  - مامانی و آقاجون - عمو مجید-   ناهید خانم - علی - حمید - عباس - زینب - عمو محمود - زهرا خانم - فائزه - علی - عمه فاطمه - آقای هوشیار - زینب و زهرا - عمو مسعود و طاهره خانم - عمو مهدی - دایی جواد - مهری خانم - عادل - آناهیتا کوچولو - خاله اعظم - آقای طالبیان - آریسا کوچولو - خاله زینب      البته دایی محمد و دایی علی جاشون خیلی خالیه . دایی محمد سربازی است و دایی علی دانشگاه است .

چهارشنبه تو و من وبابا باهم رفتیم کلی خرید کردیم . بعد از خرید رفتیم قنادی نانک برای سفارش کیک تولد . طرح کیک را خودت انتخاب کردی : خرس مهربون .

دیروز از صبح مشغول تمیز کردن خانه و آماده کردن وسایل پذیرایی شده ایم . تو هم گاهی به ما کمک می کنی و گاهی هم اذیت می کنی .

الان بابا رفته میوه بخره . تقریبا همه ی کار ها انجام شده : سالاد الویه - سالاد ماکارونی - انواع دسر

راستی دیروز خاله اعظم برای کمک آمد و خیلی کمک کرد . دستش درد نکند .


 




بازدید : 203 مرتبه | موضوع :
18
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1391 | نویسنده : مامان و بابا

ماه رجب است و یاد سفرمان به سرزمین وحی افتادم . مرداد ماه 1387 بود . مصادف با آخرین روزهای ماه رجب . ما سه تایی اردن بودیم خدا قسمت کرد راهی خانه ی خدا شدیم . با با اون سال حج تمتع رفته بود . من و تو تنها اردن بودیم . قسمت من نبود . حتما لیاقت این سفر را نداشتم . شاید هم مصلحت نبود . تو فقط یک سال و نیمه بودی و شیر منو میخوردی . خلاصه بگذریم که چطور اون روزها را تنهایی گذروندیم .

ولی در عوض در ماه خدا ( رجب ) و ماه رسول خدا (شعبان) قسمتمون حج عمره شد .

اول سفر من خیلی اضطراب داشتم . آخه اولین بار بود که تنها این مسیر را با ماشین خودمون می رفتیم .  بابا به عزیز گفته بود که با اتوبوس می رویم تا دلوابس نشوند . از امان تا مدینه حدود 14 ساعت راه بود .

بدون هیچ مشکلی از مرز رد شدیم  در بین مسیر چندین بار پلیس عربستان ماشین را متوقف می کرد و می برسید آیا مشکلی نداریم . تازه از شهر خیبر رد شده بودیم که تو به شدت تب کردی تا مدینه هنوز 4 ساعتی راه بود مجبور شدیم تا به خیبر برگردیم . آدرس بیمارستان را پرسیدیم یک نفر ما را به انجا برد دکتر تو را معاینه کرد و گفت مشکل جدی ای نیست ویروس است . بدون گرفتن فلوس ( پول ) گفت بروید در امان خدا .

طبق برنامه ی قبلی باید ساعت 10 شب به مدینه می رسیدیم اما ساعت دو بامداد بود که چشمم به گلدسته های حرم نبوی افتاد .خیلی خسته بودیم  برای استراحت به دار الطیبه رفتیم .  فردا صبح برای زیارت به مسجد النبی رفتیم . ای کاش قسمت همه ی آرزومندهای زیارتش شود .

تو در روزهای اول کمی مریض بودی . و آنجا مجبور شدیم برایت سرم بزنیم . الحمد الله خیلی زود حالت خوب شد . هشت روز در مدینه ماندیم و بعد راهی مسجد شجره برای محرم شدن شدیم . شب 27 ماه رجب مصادف با عید مبعث وارد شهر مکه مکرمه شدیم  و اعمال عمره ی رجبیه را به نیت پدر و مادرم به جا آوردم .  ماه مبارک شعبان فرا رسید و خدا قسمت کرد عمره ی ماه شعبان را نیز به جا آوریم .

سفر بسیار خوبی بود . با اینکه مرداد ماه بود و از گرمای هوا نگران بودم ولی مکه خیلی خنک بود و چند بار باران آمد . شکوه و عظمت خانه ی خدا را موقعی که باران می آمد هیچ وقت فراموش نمی کنم :

همه ی زائرین در حال طواف دور کعبه ی عشق بودند و آب از ناودان طلا می آمد . به خاطر ازدحام جمعیت حجر اسماعیل را بسته بودند ولی باد می آمد آب از ناودان طلا بر سر زائرین می ریخت . همه ی جمعیت یک صدا الله اکبر می گفتند .

همزمان با اول ماه مبارک شعبان هر سال داخل کعبه با گلاب ناب کاشان شستشو داده می شود که در آن روز هم در مسجد الحرام بودیم  و آن لحظات به یاد ماندنی را هیچ وقت فراموش نمی کنم .

زهرا  جان تو نماز خواندن در مسجد الحرام و مسجد النبی را خیلی دوست داشتی . در صف نماز جماعت می ایستادی و همراه همه به زبان خودت نماز می خواندی  بعد از اتمام نماز اصرار داشتی که باز هم نماز بخوانی . 

تا مدتها بعد که از مکه برگشته بودیم هر کس از تو می پرسید کجا رفتی می گفتی : رفتم خونه ی خدا  نماز خوندم     دعا کردم .

هشت روز هم در مکه موندیم و مجدد بر گشتیم مدینه . چند روزی هم آنجا موندیم و بعد راهی اردن شدیم .

خاطره ی این سفر معنوی را هیچ وقت فراموش نمی کنم . از خدا می خواهم قسمت همه آرزومندها زیارتی با معرفت بکند . الهی آمین

زهرا جان تو در سن دو سالگی لیاقت داشتی تا به این سفر بروی . خیلی کوچولو بودی . شاید چیزی یادت نباشد . ولی خاطره ی این سفر را برایت می نویسم تا بدانی با پاهای کوچولویت در کجا قدم گذاشته ای . و قدر خودت را بدانی .





بازدید : 182 مرتبه | موضوع :
14
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1391 | نویسنده : مامان و بابا

زهرا جونم تو خیلی گلی . من و بابا خیلی خوشحالیم که خدا دختر گلی مثل تو به ما داده. از خدا می خام در تربیتت من و بابا رو تنها نگذاره .

زهرا هر شب قبل از خواب مسواک می زنه و از من می خاد حتما براش قصه یا کتاب بخونم.البته به یکی دو تا اکتفا نمی کنه . به همین خاطر من مجبورم از اول تعداد کتابها را انتخاب کنم . زهرا به کتاب خیلی علاقه داره.

امسال بابا به خاطر زهرا به نمایشگاه کتاب رفت . و چند سری کتاب و نرم افزار خرید . با این وجود چند روز پیش رفتم خانه کتاب و سفارش کتاب جدید دادم.




بازدید : 167 مرتبه | موضوع :
13
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1391 | نویسنده : مامان و بابا

امروز من تصمیم گرفتم این وبلاگ را برای زهرا طراحی کنم  و خاطرات زهرا را در آن یادداشت کنم .




بازدید : 157 مرتبه | موضوع :
3
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1391 | نویسنده : مامان و بابا
زهرا اقدسی


بازدید : 203 مرتبه | موضوع :