X
زهرا امانت الهی
تاريخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | نویسنده : مامان و بابا

 




بازدید : مرتبه | موضوع :
246
تاريخ : دوشنبه 21 تير 1395 | نویسنده : مامان و بابا

دختر گلم سلام . امروز دوشنبه است و روز جمعه با تاخير برات جشن تولد گرفتيم .تاخير هم دلايلي داشت . مامان درگير درسهاي دانشگاه بود . از طرفي زندايي و عادل تهران بودند و تو خيلي دوست داشتي اونا حتما تولدت باشن . بعد هم كه ماه رمضون شد . خلاصه به پيشنهاد خودت قرار شد باغ اقاجون واست تولد بگيريم. ميخواستم از قنادي ياس يه كيك به سليقه خودت سفارش بدم كه گفتي دوست داري خاله زينب كيك تولدت رو بپزه . البته كه پيشنهاد خوبي بود و كيك خاله هم عالي شد . خاله اعظم هم واست ترايفل درست كرد . منم سالاد الويه . بابا جونت هم مثل هميشه كلي وسايل اتش بازي و بلال. 

روز خيلي خوبي داشتيم .همه دورهم و شاد بوديم . كلي با آنا و عادل و آريسا آب بازي كرديد. بعد هم كه كلي كادو .

مامان بابا واست يه دستبند و يه ربات جنگي خريده بودند. آقاجون و ماماني بهت پول دادند . دايي جواد يه عروسك و يه آباژور كه خودت بايد مي ساختي. خاله اعظم مجموعه 12 جلدي مدرسه ي پرماجرا . اين كتابا رو خيلي دوست داري . درست مثل كتابهاي جودي دمدمي. دايي محمد يه دار بافندگي واست خريده كه از شنبه فرداي تولد شروع كردي به بافت و ديشب يه جا موبايلي رو تموم كردي. دايي علي هم يه روبات و بالاخره زينب : اول از همه كه كلي زحمت كشيده بود و كيك تولدت رو پخته بود. بعد هم داستانهاي زيبايت رو واست چاپ كرده. كه دستش درد نكنه واقعا عالي شده . يه بازي فكري هم به اسم كريدور واست خريده بود. 

دست همگي درد نكنه. 

دوست دارم هميشه شاد و سلامت باشي.




بازدید : 14 مرتبه | موضوع :
245
تاريخ : يکشنبه 6 تير 1395 | نویسنده : مامان و بابا

زهرا عاشق آموختنه. ولي از اجبار خوشش نمياد .

سال گذشته گاهي خودش از من ميخاست كه باهاش زبان كار كنم ولي خوب زهرا دمدمي ما هر روزي يه جور بود . يه روز اصرار داشت چند ساعت پشت سر هم زبان كار كنيم و حتي بدش نميومد كل كتاب رو يه روزه تموم كنه. اما از اونطرف گاهي يه هفته ميشد كه اصلا دور سي دي و كتاب زبان نميرفت .

 امسال كلاس زبان ثبتت نامش كردم . اول غر ميزد كه مامانم معلم ربانه و من بايد بيرون كلاس زبان برم و اصلا دوست نداشت بره موسسه.

ولي همون جلسه ي اول كه اومد خونه بدون اينكه من بگم كتابش رو آورده و مشغوله . سي دي كار ميكنه و اشكالاتش رو از من ميپرسه . 

پس حالا ديگه وقتش شده كه جدي و منظم به آموخختن زبان دوم بپردازي.آرام

 




بازدید : 33 مرتبه | موضوع :
244
تاريخ : يکشنبه 6 تير 1395 | نویسنده : مامان و بابا

زهرا دختر خيلي پرجنب و جوشي است . از بچگي هميشه همين طور بوده. 

چهارساله كه بود مدتي رفت كلاس ژيمناستيك و خيلي دوست داشت. اما به خاطر بينظميهاي كلاس تصميم گرفتم نفرستمش.

كلاس اولش كه تموم شد علاقه ي زيادي به فوتسال و تنيس و بدمينتون نشون داد . پرس و جو كردم ديدم با توجه به سنش بدمينتون ورزش مناسبي است. خلاصه تابستان گذشته به كلاس رفت . با دو مربي دلسوز و مهربون ( خانم ها بختي و كندي ) شروع به تمرين كرد . خيلي خوب پيش ميره . به طوري كه الان عضو تيم شده .

چند سري هم مسابقات دوستانه در اصفهان و قم شركت كرده. هفته ي گذشته براي اولين بار بدون مامان بابا همراه بچه هاي تيم و مربي به اصفهان رفت .

از اينكه ميبينم شادي و ورزش رو دوست داري خوشحالم . هميشه گفته ام دخترم تلاشت برام مهمه. اصلا در ورزش به دنبال اين نيستم كه حتما قهرمان شوي . دوست دارم واسه دل خودت ورزش كني.

موفق باشي عزيز مامان محبت




بازدید : 38 مرتبه | موضوع :
243
تاريخ : پنجشنبه 9 مهر 1394 | نویسنده : مامان و بابا

دیروز وقتی از مدرسه وارد ماشین شدی دوتا دوهزارتومنی دادی به مامان و گفتی بیا اینارو بگیر مامانم متعجب گفت این پولارو از کجا آوردی که گفتی دو تا دستبند فروختم دونه ای دو هزار تومن یکی به همکلاسی خودمو و دیگری به یه ششمی .

مارو میگی خشکمون زده وقتی بهت گفتیم گرون فروختی جواب دادی خب دیگه دستبنداش کمه
 

در ضمن دیروز به مناسبت عید غدیر جشن داشتن که شما اجرای سنتور داشتی




بازدید : 173 مرتبه | موضوع :
242
تاريخ : يکشنبه 29 شهريور 1394 | نویسنده : مامان و بابا

یه هفته پیش رفتی تهرون و از عادل بافتن فانی بافتو یاد گرفتی اگرچه حدود دو ماه قبل اونو خریده بودی اما ازش استفاده نکردی.

از وقتی اومدی مدام به بافتن مشغول شدی و تا دیروز هشت تا دستبند بافتی

دیروز به تشویق بابا و مامان قرار شد دستبندای بافته شدتو ببری در کنار بابا که این روزا مشغول کمک به پسر عموت علی برای فروش فرم مدرسه هاست به فروش بذاری

بابا کمکت کرد تا اونارو روی یه مقوا نصب کنی و روش نوشتی ( فروش دستبند دانه ای هزار تومان ) کلی هم برای افراد فروشگاه و مشتریا کلاس گذاشتی و با آب و تاب از خصوصیات دستبندات گفتی

خلاصه

اول از این که کسی لونارو نمی خرید ناراحت بودی آخه بیش تر مشتریای امروز  پسرای دبیرستانی بودن تا این که بابای یکی از  همین پسرا دو تا دسبداتو خرید و این شد اولین درآمد تو یعنی دو هزارتومانhttp://funiloom.tvone.ir/wp-content/themes/ITheme%202/themify/img.php?src=http://funiloom.tvone.ir/wp-content/uploads/fun-loom-15.jpg&w=650&h=300




بازدید : 171 مرتبه | موضوع :
241
تاريخ : پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان و بابا

دختر گلم

اولین سال تحصیل به پایان رسید. روزهایی که همیشه در یادت خواهد ماند. معلم کلاس اول کسی که به تو خواندن و نوشتن آموخت. کسی که برایت از ریاضی اعداد علوم و قران گفت. کسی که تو گاهی حرفهای دلت را به او می گفتی.در کنارش دوستی و محبت را آموختی.

دیروز جشن پایان سال و جشن الفبا بود. مدتی بود با دوستان و راهنماییهای معلمت در تدارک برنامه هایی برای جشن بودید. و حالا مامان ها دعوت شده اند تا نتیجه ی زحمات شما را ببینند. اجرای دکلمه سرود نمایش و ....... . همه با چهره های معسوم و لبانی پر از لبخند در حالی که کلاه فارغ التحصیلی بر سر گذاشته اید وارد شدید. خیلی عالی و زیبا با حرکات نمایشی سرودهای همگانی را اجرا کردید. سرود خوش آمدید - زیبا زیبا زیبایی ای ایران - سرود حروف الفبا و ..... .

بعد از اجرای نمایش نوبت به اجرای سنتور شما رسید. خیلی عالی و با اعتماد به نفس بالا دو تا از تصنیف های زیبایت را نواختی. " رنگ دشتی" و " ای ایران" . همه از اجرای زیبا و دلنشینت لذت بردند. بعضی از مادرها به من تبریک گفتند به خاطر داشتن دختر گلی چون تو.

دکلمه ای خیلی زیبا را آماده کرده بودی تا اجرا کنی اما وقت نشد. البته تو از آنها درخواست کردی ولی به دلیل نبود وقت اجرا نشد . اول ناراحت شدی ولی بعد پذیرفتی که گاهی چنین مسایلی پیش می آید.

عشق بیکران مادر عزیز دل پدر تبریک می گوییم جشن با سواد شدنت را. برایت آرزوی روزهایی شاد وسر شار از موفقیت می کنیم.محبتمحبت




بازدید : 226 مرتبه | موضوع :
240
تاريخ : سه شنبه 10 تير 1393 | نویسنده : مامان و بابا

امروز برای اولین بار اجازه یافتی پشت فرمون ماشین بشینی و کنترل کامل فرمونو دس بگیری تو فاصله اومدن مامان از خونه مامانی یه دور کوچولو توی کوچه های اطراف زدیم درحالی که کنترل فرمون تو دسای تو بود

کلی ذوق کردی

تو راه برگشت به خونه هم تا رسیدن به خیابون باز فرمونو کنترل کردی




بازدید : 305 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد